درباره نویسنده
آدمی هستم معمولی . معمولی تر از اونی که روزهایی که در خیابون هستین یا توی پارک نشستین و یا توی تاکسی هستین ؛ منو ببینین . خیلی اتفاقی به وبلاگ نویسی علاقه مند شدم و نوشته هام راجع به روزمره های خودم هستند و خاطراتم . اسمم مهم نیست . من گوشه تاریک خیابونهام وقتی که شب میشه ...
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
صفحات اختصاصی
کلمات کلیدی مطالب
  • داستان کوتاه (٤)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
دوستان من
  • خورشت آلو مسما
  • دختر اپی لپتیک
  • لنگه کفش
  • مهندس بیسکوئیت خور
  • اسپرلوس
  • خالطور
  • سگی
  • شال گردن
  • ولی قول بده برای دل خودت بنویسی
  • کتیبه
  • نو گل خندان
  • جنس آخر
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



در تاریکی هایم غرق میشوم
پنجاه و هشت
نویسنده: تاریک - ۱۳٩۱/٢/٢٩

خیلی به این قضیه فکر کردم که واقعا توی خانواده چرا روابط اینجوری میشه ؟ پدر و پسر ... خواهر و برادر ... جبهه گیری بین مادر و دختر در مقابل پدر ....

خیلی فکر کردم که آیا واقعا میشه که یک پدر و یا مادر بتونن عدالت رو بین بچه ها طوری رعایت کنن که رضایت همه رو داشته باشه ؟ ....

بنظر من که امکان نداره ... توی هر خونه ای یکی سوگلی میشه مثل "س" .. یکی هم میشه مثل من .. مطرود ..

حالا از حق نگذریم "س" خیلی بیشتر از من به پدر و مادر میرسه ... فکر کنم کم کم روزی یکی دو بار تلفنی حرف میزنن و میاد و پدر رو میبره دکتر و یا مادر رو میبره خرید میکنن باهم . پایه بازار گردی های مادره و خلاصه احتمالا این کارا رو میکنه که سوگلی میشه .

اعتراف میکنم که علیرغم همه بد خلقی هایمون هم من دورادور هوای "س" رو دارم و هم اون یک جورایی توی خونه هوای منو داره . حالا یک جوری هم خودم دوست داشتم زندگی مستقل تشکیل بدم و اون روز "س" رو بهانه کردم .

فعلا هنوز برنگشته خونه ... رفته تهران گردی و تا مغازه ها نبندن نمیاد

نظرات ()



پنجاه و هفت
نویسنده: تاریک - ۱۳٩۱/٢/٢٧

"س" داره هفته دیگه میاد تهران و این به معنی دردسره . میگه میخواد بره دکتر و نمیخواد بره خونه مادرم تا بتونه چند جا که دوست داره سر بزنه . البته این آخری ها جسته گریخته میشنیدم که با شوهرش بحثسون شده . فکر کنم ماشین به نام "س" بوده و فروختن و باهاش یک زمین خریدن توی شهرستان و شوهرش توی زمین دیگه "س" رو شریک نکرده و یا یک چیزی توی همین مایه ها .شاید اومدنش یک جوری قهر کردن باشه . .. چه میدونم ؟

همیشه سرکوفت "س" رو خوردم . چه از درس و چه از زندگی موفق و تشکیل خانواده و این حرفها . شاید اصلا یکی از دلایلی که از خونه زدم بیرون و شروع کردم به این زندگی تقصیر "س" بود . البته شایدم رحمت "س" . اون روز "س" توی آشپزخونه مادرم نشسته بود روی صندلی و اونو با منبر اشتباه گرفته بود و اول کلی به کارایی که من میکردم گیر داد و آخرش هم شروع کرد به مسخره کردن ... چیزی که میتونست منو حسابی کفری کنه و اونم همین رو میخواست . همون روز که رفتم توی اتاقم و در رو کوبیدم بهم تصمیم گرفتم برای همیشه از اون خونه برم بیرون که کسی به اینکه روزای تعطیل تا دیروقت میخوابم  و یا روزای معمولی تا دیروقت بیرونم و یا لباسم چه بویی میده و با کی رفت و آمد میکنم گیر نده .

گاهی که دلم هوای زندگی مرتب گذشته رو میکنه "س" رو مقصر میدنم . دیگه نه از لباسای شسته خبریه و نه از غذای معمولا توی یخچال . کسی هم نیست که بگه موهاتو شونه کن .. با اون ریش لعنتی رو بزن حالمون از قیافه ات بهم خورد یا هزار تا مزخرف دیگه .

"س" ولی بعد اون ماجرا ها که خودش شروع کرده بود اینگار نه اینگار .. دوباره زنگ میزد و خورده فرمایش میفرمود .... حالا هم که داره میاد ... حیف اون پسر نازنین که شوهر "س" شده .....

جارو .... نظافت ..... شست و شو ..... جمع وجور کردن .... آخر هفته ای ساختی ها ..

نظرات ()



پنجاه و شش
نویسنده: تاریک - ۱۳٩۱/٢/٢٢

چند روز پیش داشتم خونه برمیگشتم که یکی از این اتوبوسهای اردوی دانش آموزی رو دیدم برای نمایشگاه کتاب .اتوبوس پر از بچه و کیسه کتاب و معلمها و مراقب هایی که دم در اتوبوس داشتن حرف میزدن بود . ساکها رو هم عقب اتوبوس ریخته بودن ... 

یادم میاد توی خونه کسی موافق اردو رفتن من نبود و من خیلی مصمم بودم که برم . هر چی اینور و اونور میزدم نه بابام و نه مادرم این برگه رضایت نامه رو امضا نمیکردن و تا حرفش میشد چند تا از شاهکار های خرابکاری رو میزدن توی سرم و منم از رو نمیرفتم .

تا اینکه روز حرکت شد و قرار بود دانش آموزا سر ساعت 6 با برگه رضایت نامه و یک پتو و 1000 تومن پول بیان دم مدرسه .

اون شب خوابم نبرد و صبح ساعت 5 بلند شدم و همون پتویی که شبها مینداختم روی سرم رو جمع کردم و جا دادام توی یک کیسه سیاه و بزرگ و رفتم دم در اتاق خواب والدین و چراغ رو روشن کردم و رفتم مادرم رو تکون دادم و گفتم من باید برم ....باید ها !

اونم بلند شد و همون روی تخت با خودکاری که دستم بود تعهد نامه رو امضا کرد و دوباره گرفت خوابید . منم زدم بیرون و یواشکی هزار تومن هم از توی کیف مادرم ورداشتم و دویدم سمت مدرسه .

خلاصه راه افتادیم سمت تهران و اون نمایشگاه کتاب توی ذهن من تاریخی شد . شب رو توی نماز خونه یک مدرسه یا یک چیزی توی مایه مدرسه علمیه  سمت درکه موندیم که الان خانه معلمه . تا اون موقع همیشه تهران واسه من یک جای پر از آلودگی و ترافیک و این حرفا بود در حالی که صبحی که از خواب بلند شدیم هوای صبح درکه عالی بود و صدای ریزش آب از همون پایین مدرسه میامد .

بعد صبحانه رفتیم نمایشگاه کتاب ... من حتی یادم رفته بود برای خرید کتاب پول وردارم واسه همین کارم شده بود توی غرفه ها اینور و اونور رفتن . آخرش با کلی خستگی برگشتیم همون مدرسه .

فرداش ما رو بردن سعد آباد و از کاخها بازدید کردیم ...انقدر برای من جالب بود و انقدر با بچه ها بودن به من حال داد که چند سال بعد که با عموی مادرم که در خارج زندگی میکنه دوباره رفتم سعد آباد همش یاد اون سالها میکنم .

خدا رو شکر که الان نمایشگاه توی مصلی برگذار میشه و منم اصلا خوشم نمیاد از مصلی و پام رو توش نذاشتم وگرنه مخواستم نمایشگاه کتاب هم قدم به قدم برای اطرافیانم خاطره تعریف کنم ....

نظرات ()



کوکو که برای زرافه اش مینویسد
نویسنده: تاریک - ۱۳٩۱/٢/٢٠

هر دختری میتونه هر پسری که دوست داره رو برای هر وقت که دلش خواست داشته باشه .

راه داره ...و شایدم سخته اما من جنس مذکر میگم که این حرف واقعیته !

 

پی نوشت : دیکته ام صفر ! پنج دقیقه داشتم فکر میکردم این "زرافه" رو با چه "ذ-ض-ظ-ز "مینویسن ؟

نظرات ()



پنجاه و پنج
نویسنده: تاریک - ۱۳٩۱/٢/۱٦

صبح تا ساعت 12 خوابیدم . بعدش هم دوست نداشتم از رختخواب در بیام و همونطور دراز کشیده به ترک گوشه سقف زل زده بودم .دلم میخواست همونطوری خوابیده یک نخ سیگار بکشم ولی از اینکه تختم و پتو بوی سیگار بگیرن متنفرم . دوست داشتم همین الان با همین دست و روی نشسته یک مسز صبحانه از اونایی که توی اردک آبی هست ظاهر میشد و مینشستم مثل گاو میخوردم و قهوه پشت قهوه خالی میکردم روش و بعد هم همونطوری روی یکی از ظرفها ته سیگارم رو خاموش میکردم و عین خیالم نبود که ظرفها رو باید بشورم . 

بلیط "س" رو خودم گرفته بودم . از حمید که توی آژانس طرف قرارداد شرکت کار میکنه . برای همین تاریخشو و ساعتشو میدونستم . آخرین بار که "س" اومد پیشم قول گرفت که این آخرین دیدارمون باشه . قرار شد از همون روز که اون رفت من فکر کنم که رفته آمستردام و دیگه بر نمیگرده . من ولی باورم نمیشد . احساس میکردم بک سری امواج مغناطیسی هست که بهم اطمینان میده که "س" همین نزدیکیهاست و دلم به همین نزدیک بودن خوش بود . گرچه الان دیگه اون موج مغناطیسی هم نیست و دیگه مطمئنم ک رفته .

دیشب رفتم فرودگاه . نشستم روی یکی از صندلی ها و دورادور به "س" و خانواده اش و پسر کوچولوش که خسته و کلافه شده بود نگاه میکردم . مادر و پدرش منو نمیشناختن اما خواهرش منو دیده بود و شناخته بود . واسه همین به "س" اشاره کرد و منو نشون داد . اونم اولش خودشو به بی خیالی زد و بعدش بهم اشاره کرد که برم سمت پایین . من ولی نرفتم . دلم نبود . اصلا حرفی برای گفتن نداشتیم و فقط میخواستم رفتنش رو ببینم . باورم شده بود که "س" داره میره و اینگار فقط باید مطمئن میشدم . چند دقیقه بعدش "س" برگشت و چپ چپ نگاهی کرد و بعد از چند دقیقه رفت که سوار هواپیما بشه و آخرین لحظه که داشت دست تکون میداد فکر کردم برای من هم دست تکون داد .

خانواده اش تا هواپیما پرواز کرد رفتن ولی من دوست داشتم بمونم . احساس میکردم این قسمت ورود مسافران مثل یک دروازه است که به سمت عدم و نیستی پیش میره و شدیدا دلم میخواست که از این دروازه رد بشم و بدون اینکه کسی رو پشت سرم ببینم و برای همیشه نیست بشم .... خاطره بشم ...

از رختخواب کندم و زیر کتری رو روشن کردم . پیش خودم فکر کردم که الان یک نسکافه سریع بخورم و بعدش برم تجریش و دور و بر ظهیر الدوله پارک بکنم . یک دور توی قبرستون ظهیر الدوله بزنم و بعدش یکراست برم اردک آبی برای ناهار......

نظرات ()



به این نمیشه شماره داد .....
نویسنده: تاریک - ۱۳٩۱/٢/۱۳

یادم میاد کیلومتر ها توی دل بارون راه میرفتم . صدای فیل کالینز رو که میشنوم یاد اون سالها می افتم . 

تنها ... شبها ... تاریکی .... کیلومتر ها پیاده روی .... به اسم روزنامه خریدن از شرکت زدن بیرون و یک نخ سیگار هول هولکی و یواشکی کشیدن و زود برگشتن . 

صدای فیل کالینز برای من صدای زمانیه که در عین ناپختگی یکدفعه در دل جامعه تنها رها شدم و بمن گفتند مردی و برو کار کن و خرج خودتو در بیار ... 

یاد شبهایی که رئیس مجبورمون میکرد تا دیر وقت بمونیم و کار بکنیم . یاد بی تجربگی در ایجاد رابطه با همکارا و بالا دستی ها . 

این جور مواقع دوست دارم همه زندگی مو رها کنم و یک گوشه ای بشینم و خودم رو نگاه کنم که چطور در ناامیدی و بی توجهی و بی راهنما و بی دوست رها شده توی این جامعه گرگ دست و پا میزدم و خودم رو به هر کسی که یک ذره بهم محبت میکرد آویزون میکردم و بهاشو با تحقیر ها و زخم زبونها میشنیدم . منتظر معجزه بودم که از آسمون برسه برام ....

دوست دارم این مواقع با روح عریانم رو بغل بگیرم و به تک تک زخمهاش دست بکشم و بهش محبت کنم ....

Well I remember........ I remember don't worry
How could I ever forget ....... it's the first time, the last time we ever met
But I know the reason why you keep your silence up, no you don't fool me
The hurt doesn't show; but the pain still grows
It's no stranger to you or me

And I can feel it coming in the air tonight..............

 

نظرات ()



پنجاه و چهار
نویسنده: تاریک - ۱۳٩۱/٢/٧

هفته پیش رفته بودم به یکی از پروژه های شرکت در مشهد سر بزنم و چند روزی به جلسه های پی در پی با کارفرما های محتلف و بازدید ها و این حرفها گذشت . شرکت برای کارمنداش در مشهد یک آپارتمان گرفته که تقریبا همه وسایل زندگی رو هم داره . قبل از من یکی واحد رو تمیز کرده بود و یخچالش هم پر و خلاصه یک هفته ای منهای دعوا و مرافعه های معمول خوش گذشت . یکی از همکارامون که توی مشهد همراه من بود و اتفاقا مشهدی بود یک شب منو دعوت کرد به خونه اش و در کنار خانواده اش و دختر 2 ساله اش و خواهر خانومش که فهمیدیم اسمش ( یک اسم مستعار بگو......ملینا .... ملیکا .... مهسا .... یکتا .... درسا ...درسا خوبه ) درسا هست شامی خوردیم و جاتون خالی شب خیلی خوبی رو گذروندیم .

فرداش همکار ما یک مقدمه ای چید و آخرش گفت که نرت راجع به این خواهر خانوم ما چیه ؟ گفتم بابا من توی فازش نیستم . گفت ببین دختر خوبیه .. دارو سازه . باباش هم پولداره . خوش بر و رو هم که هست . اخلاقش هم از خانوم من بهتره .باجناق از تو بهتر کو ؟  گفتم فقط همینم مونده که بیام و با زن برگردم تهران . گفت خوب حالا باهاش برو بیرون ببین اگه نپسندیدی جواب یک نه بیشتر نیست . گفتم نظر خودش چیه ؟ گفت نترس .. اونم مثل خودته .

خلاصه قرار شد که درسا خانوم شب بیاد دنبال من و بریم بیرون یک دوری بزنیم و حرف بزنیم . شب که شد همون لباسهای جلسات رو پوشیدم و دم در و سر ساعت سوار ماشین خانوم دکتر درسا شدیم و رفتیم یک رستوران که ایشون بلد بود و نشستم به حرف زدن .

یک کم لاغر بود و یک کم از من بلند تر .  خوش صحبت بود و خیلی با کلاس حرف میزد . خیلی زود فهمیدم که توی داروخانه ای که پدرش براش خریده کار میکنه و اوضای کارش خوبه .در صحبتهامون متوجه شدیم که گرچه درسا خانوم یک سالی از من بزرگتره ولی توی یک ماه بدنیا اومدیم .و چون ایشون هم در تهران تحصیل کرده بود یک سری خاطرات مشترک از دربند و پارک ساعی و گلاب دره و این حرفها داشتیم . کم کم داشت از دختره خوشم میامد که گفت واقعیتش تصمیم به ازدواج نداره و این هم به اصرار خانواده اومده و امیدواره که وضعیتش رو درک کنم . منم گفتم که موقعیت من هم زیاد فرقی نداره و اینی که اومدم بخاطر اصرار های همسر خواهرشه و خودم هم فکر میکنم این وضعیت هم بالاخره نمیتونه پایدار بمونه .

صحبتمون گل انداخت و بعدش رفتیم توی یک کافی شاپ نشستیم و تا دیر وقت راجع به اینکه چرا احساس میکنیم تنهایی از پس زندگیمون بر میایم با هم حرف زدیم و جالب این بود که صحبت همکار ما و همسرش هم به میون اومد و از چرایی زندگی موفق اون دوتا هم حرف زدیم .

شب  که برگشتم خونه خیلی احساس خوبی داشتم . یک مکالمه بی نظیر بود که منو بفکر زندگیم و نگاهی که بهش دارم انداخت . فردا صبحش داشتم بر میگشتم تهران زنگ زدم از همکارمون تشکر کنم و گفتم که خیلی حیف شد . یک جور سردی باهام صحبت کرد ولی من میدونستم که این جریان از کجا آب میخوره .

شب قبلش درسا بهم گفت که برای ادامه تحصیلات داره در یکی از کشور های اروپایی یا امریکایی ( دقیقا یادم نیست) پذیرش میگیره و شرط خانواده اش بوده که این آخرین خواستگاریش باشه و اگه نشد خانواده اش با رفتنش موافقت کنن . قرار شد یک ایرادی روی من بذاره که رد خور نداشته باشه ........

نظرات ()



پنجاه و سه
نویسنده: تاریک - ۱۳٩۱/۱/٢۸

من فکر میکنم که تراشیدن ریش در طول تاریخ همیشه یک مشکل برای آقایون به حساب میامده .

اینی که یکی ریش داره و یکی ریشش رو میزنه بنظر من در اصل مطلب تغییری ایجاد نمیکنه چونکه باز هم کسی که ریش داره باید گاهی با قیچی یا وسایل دیگه یک فکری بحالش بکنه .

از اونجایی که ما در یک جامعه مثلا متمدن زندگی میکنیم و یکی از اصول مرتب بودن سر کار تراشیدن ریش و پوشیدن لباس مرتب هست بنابر این من مجبورم که ریشم رو بتراشم . نکته مهم اینه که از هر وسیله ای که اسفتاده میکنی برای ریش تراشیدن ، هر چی فاصله بین دو تا ریش تراشیدن کمتر باشه نتیجه کار بهتره . مثلا اگه هر دو روز یکبار ریش بزنی بهتره از اینکه هفته ای یک بار و اگه روزی دوبار ریش بزنی بهتر از روزی یک باره .(واقعا ادم اعصاب خراب پیدا میشه که دوبار در روز ریش بزنه ؟ )

نکته بعد وسیله تراشیدن ریشه که انواع مختلف داره . انواع تیغ ها و انواع ماشین های ریش تراشی . من فکر میکنم معمولا جوونتر ها تیغ رو ترجیح میدن و سن های بالاتر ماشین رو . البته عمومی هم نیست و گاهی برعکس هم میتونه باشه .

معمولا یک پسر جوون در دوره دبیرستان یواش یواش با مفهوم ریش تراشیدن آشنا میشه . به این صورت که تک تک دونه ریش از زیر چونه و کنار گوشها در امتداد پازلف در میاد . ( من که اینطوری بودم ) سال دوم دبیرستان تقریبا لازمه که دو هفته ای یکبار ریش زده بشه که اگه پسر خانواده آدم مهمی به حساب نیاد ( مثل من ) معمولا یواشکی از وسایل پدر جان برای ریش زدن استفاده میشه .بعد از یک مدت هم پسر میره برای خودش تیغ میخره و دیگه سالهای آخر دبیرستان ریش رو مرتبا میزنه .چون تک تک در اومده و خیلی ناجوره . البته تمرین خوبی هم هست برای اینکه کمتر صورتت رو زخم و زیلی بکنی .

در دوره دانشگاه جوونها به این نتیجه میرسن که داشتن یک ماشین ریش تراشی چیز خوبیه . میشه این ریش تراش رو در قالب هدیه تولد از یکی که دوسستون داره بگیری ( مثلا پدرت که حالا میبینه تو یک مردی شدی ) و یا با پول توجیبی ها بخری که این قضیه در مدل اون تغییر ایجاد میکنه .

بعدش هم که تبدیل به یک عادت میشه که گاهی خیلی حال گیر و گاهی خیلی میچسبه . معمولا خانومها صورتهای تمیز رو بیشتر دوست دارن . معمولا خانومها سبیل هم دوست ندارن چون فکر میکنن موقع بوسیدن یک فرچه توی دهنشون میره .بنابر این آقایون جوون با همتی مضاعف هر روز به ریش زنی مشغول هستند .

مشکلات ریش زدن منحصر به زمان اون نیست . مثلا وقتی که شما تصمیم میگیری یک مدل خاص ریش بزنی ( معمولا در سالهای آخر دانشگاه و تا مدتی بعد از اون ) مجبوری  از روشهای خاص ریش زنی استفاده کنی :

1- اول دوش بگیری بعد ریش بزنی

2- اول ریش رو خط بندازی بعد دوش بگیری بعد دوباره ریش بزنی

3- از ماشینهای شونه دار مثل انواع موزر استفاده کنی که راحت بشه  . برای این منظور بدون دوش گرفتن هم میشه اقدام کرد .

3- در بین دوش گرفتن ریش بزنی

4- هر وقت ضروری شد طبق شرایط ریش بزنی

آخرین نکته ای که لازمه حتما توضیح بدم رابطه ریش زدن با فعالیت بعد از اونه . مثلا اگه قرار خاصی نداری و فقط احساس میکنی روز ریش زدنه و باید اصلاح کنی ریس خیلی خوبی میزنی همینزور اگه وقت کم داری و یک ریش دو دره میخوای بزنی . اما اگه مهمونی دعوتی و یا یک قرار مهم داری و یا شام جایی میخوای بری یا به هزار دلیل مهم دیگه ریش میزنی مطمئن باش که خرابش میکنی . توصیه شده در این موارد روز قبل ریش بزنی و در زمان آماده شدن فقط یک تمیز کاری انجام بدی .

نظرات ()



پنجاه و دوم
نویسنده: تاریک - ۱۳٩۱/۱/٢٦

چند وقت پیش وقتی که با "س" داشتم فیلم نگاه میکردم ، متوجه شدم که انقدر که زیر نویس فیلم برای "س" واضح هست و میتونه راحت بخونه برای من نیست . خیلی وقت بود که حس میکردم دید من یک کم ضعیف شده اما هیچوقت اذیتم نکرده بود .

یک روز بعدش "س" زنگ زد و گفت که از دکتر چشم پزشکش وقت گرفته و میاد دم شرکت که منو ببره . قدش یک کم از من بلند تره واسه همین اون اوایل آشناییمون  وقتی که با هم توی خیابون میرفتیم من یک جورایی خجالت میکشیدم . احساس میکردم که بعضی ها ما رو مسخره میکنن واسه همین گاهی یک کم عقب تر و یا با فاصله از ش قدم بر میداشتم که کسی اختلاف قدمونو نبینه. گاهی هم "س" سربسرم میذاشت که بیا ببرمت برات بستنی بخرم و این حرفها .

وقتی جریان ضعیف شدن چشمها پیش اومد فکر کردم که چقدر این طنز به واقعیت نزدیک بوده . "س" علیرغم اختلاف سن شیش هفت ساله مون واقعا مثل یک مادر منو تر و خشک میکنه . میاد و خونه رو جمع میکنه و غذا درست میکنه .برام وقت دکتر میگیره و قبضهای منو با مال خودش پرداخت میکنه . هر چقدر هم که اذیتش میکنم هر دفعه چند روزی قهر میکنه و بعدش دوباره تلفن میزنه و کاری میکنه که پشت تلفن ازش معذرت خواهی کنم .

گاهی فکر میکنم آخرش که چی ؟ "س" بیاد توی زندگی من و بره . بعدش "د" بیاد و بره و بعدش "ف" و .....از یک طرف دیگه همین فکر هم گلوی منو فشار میده که بخوام شبها تختمو با یکی دیگه شریک بشم . هر کسی توی زندگی من اومده و اول اسمش هر چی بوده باید شب میرفته خونه اش و منو با چهار دیواریم تنها میذاشته . شاید هیچوقت دوست نداشتم دم صبح یکی منو با چشمای قی گرفته و موهای ژولیده به هم ببینه . شایدم برعکس ...

دیروز عینکم آماده شد . قابش رو به  سلیقه "س"خریدم و خیلی نازکه . وقتی که از مغازه عینک فروشی زدم بیرون ، سر چهارراه فلسطین مثل احمق ها وایساده بودم و مردم رو نگاه میکردم . اینگار تا بحال بک پرده نازک توری جلوی چشمم کشیده شده و حالا برداشته شده . نیم ساعتی مثل دیوونه ها داشتم ولی عصر رو قدم میزدم و رنگهای شفاف مغازه ها و لباسهای مردم و ماشینها رو نگاه میکردم . تا رسیدم خونه زنگ زدم و از "ش" تشکر کردم . وقتی قطع کردم دلم خیلی گرفته بود . بخاطر یک چیزی که نمیدونم چی بود . شب رو تا دیر وقت نشستم به فیلم دیدن .......

نظرات ()



پنجاه و یکم
نویسنده: تاریک - ۱۳٩۱/۱/٢۳

یکی صدام کرد . انقدر صداش بلند بود که از خواب پریدم . کورمال کورمال موبایلم رو پیدا کردم و ساعتش رو نگاه کردم . تا صبح خیلی مونده بود و هنوز جا داشتم که بخوابم .

رفتم دستشویی و وقتی برگشتم هنوز صدای زنگ اسمم توی گوشم بود . احساس کردم که دیگه خوابم نمیبره و رفتم توی آشپز خونه و زیر کتری رو روشن کردم . کوه ظرفهای نشسته توی ظرفشویی تلنبار شده بود و من بی حوصله چند روزی بود که دست بهشون نزده بودم .

یواش یواش شروع کردم به رف شستن . توی سکوت کامل و درحین این کار به صدا فکر میکردم . اینگاری یکی منو محکم تکون داده باشه . انقدر شوک بهم وارد شده بود که فکر میکردم اتفاق بدی افتاده . تصمیم گرفتم وقتی هوا روشن تر شد یک زنگی خونه بزنم ببینم همه خوبن ...

ظرفها که تموم شد آب کتری داغ شده بود . چای دم کردم و حوله رو برداشتم و رفتم زیر دوش . آب خنک و بعدش آب خیلی داغ و بعد آب خنک . نمیدونم چرا توی ذهنم دود عود شجریان میگشت . بیرون که آمدم از روی موبایلم گذاشتم پخش بشه و با صدای استاد یک چای ریختم برای خودم و نشستم روی میز جلوی آشپز خونه . یک مشت کتاب انگلیسی روی میز بود که باید جمعشون میکردم . کلا 3 جلسه کلاس زبان رفتم و خلاص . احساس میکردم سالها زبان نخوندن برای همکلاسی ها و استاد زبان مثل جرم نبخشودنی میموند و هر روز فکر میکردم که بهم میگن چرا بچه بودی نرفتی کلاس که حالا با ما بشینی سر یک کلاس . .. باید کتابها رو جمع میکردم و یک جای خوب قایمشون میکردم .

موزیک تموم شد و چای من هم . .. پنجره رو باز میکنم و هوا روشن شده . گرچه دوست ندارم توی خونه سیگار بکشم ولی نسیم صبح و حال امروز و چای زود خورده و وقت مونده باعث شد که یک نخ سیگار روشن کنم و همون کنار پنجره بکشم . از اونجا دیدم که آقای همسایه کیف بچه اش را در دست گرفته و با او به سر کوچه میروند .یاد بچگی ها و سرویس مدرسه مان میافتم ....یاد آقای نعمتی ... یاد ترس امتحان ....

دیگه دیر شده . باید برم .. سر راه باید یک سر هم به بانک بزنم ....

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »